سيد محمد باقر برقعى

3386

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تقديم به : خانم دكتر مهين‌دخت معتمدى مرگ عزيزان با دل ماتم گرفته عقده‌ها را وا كنم * در غمت با اشك سوزان ديده را دريا كنم ازچه‌رو از من گسستى رشتهء پيوند را * چون توانم غم‌گسارى مثل تو پيدا كنم گر خطايى سر زده از روى تو شرمنده‌ام * سر به پايت افكنم ، بخشايش استدعا كنم شاعران و نكته‌دانان را تو شمع محفلى * در مقامت من كنم دعوى استغنا كنم برزخى طى مىكنم ما بين مرگ و زندگى * زين سبب خود را ميان دوستان رسوا كنم جسم ، چون بيمار باشد عقل كى سالم بود * گفتهء مردان حق را من چسان حاشا كنم گرچه راه مرگ دشوار است و من گم‌كرده‌ره * از اجل همّت بخواهم ، ترك اين مأوا كنم در غم مرگ عزيزانت جگر در آتش است * كاش مىشد شعله را با آب چشم اطفا كنم گر ندارم من زبان تسليت ، منعم مكن * عاجزم گر زين مصيبت مطلبى انشا كنم زان كه دنيا جمع و تفريق است و جاى بحث نيست * كشف اين راز نهان را از كه استفتا كنم ؟ چونكه قلبش نارسا گشته‌ست گفتا « منبرى » * ناله ديگر بس بود ، فرياد رعدآسا كنم اين مصيبت گرچه سنگين است ليكن بهر تو * صبر و آرامش طلب از ايزد يكتا كنم رنج‌نامه من كه بينى دور از يار و ديار افتاده‌ام * چون شكسته‌بال مرغى خوار و زار افتاده‌ام « خود همىسوزم كه روزى شمع جمعى بوده‌ام * ليك اكنون زار چون شمع مزار افتاده‌ام » بىكس و بىهمدم و بىآشنا در اين ديار * چون خس و خارى كنار شوره‌زار افتاده‌ام من كه در فصل جوانى شور و حالى داشتم * وقت پيرى اين‌چنين با حال زار افتاده‌ام در بهار زندگانى اعتبارى بد مرا * « چون زر قلب اين زمان از اعتبار افتاده‌ام » داشتم با همگنان خود غرور از حد فزون * ليك اكنون از غرور و برگ و بار افتاده‌ام فصل پيرى آمد و نه زر نه زورى مانده است * عمر ، بىحاصل گذشت و بىقرار افتاده‌ام حال مىنالم ز درد « قلب » در شبهاى تار * آخر عمر است و من در رهگذار افتاده‌ام دوستان با عمر كوته رخت بستند از جهان * گوييا زين كاروان من از شمار افتاده‌ام چرخ گردون گو چه مىخواهد از اين عمر دراز * با كدامين جرم از ياران كنار افتاده‌ام خاطرات تلخ و شيرينم بسى در ياد ماند * گرچه از خود بى خود و ديوانه‌وار افتاده‌ام